
بسم الله الرحمن الرحيم
پنجاه و يكمين سالگرد ارتحال ملکوتی مرحوم مغفور آقاي حاج ملا آقا جان زنجانی را خدمت همه دوستان و ارادتمندان آن عالم جليل تسليت عرض ميكنم . اميدوارم بتوانيم با عمل به دستورات ايشان الگويي براي مسلمانان جهان باشيم .


« مراسم چهل و نهمین سالگرد مرحوم آقای حاج ملا اقاجان در سال ۱۴۲۶ هجری قمری »
به همين مناسبت براي شرح شخصيت والاي معظم له مطالبي را از كتاب پرواز روح كه در آن كتاب مولف محترم حضرت آيه الله سيد حسن ابطحي به معرفي شخصيت عظيم ايشان پرداخته اند را ، انتخاب نموده ام و در اين وبلاگ قرار ميدهم و اميدوارم كه مورد توجه خوانندگان عزيز قرار گيرد . ( با عرض پوزش در اين مطالب انتخاب شده از كتاب ، حواشي حذف شده است )
«پيشگفتار كتاب پرواز روح »
وقتى شما كلمهى «پرواز روح» را در اوّلين برخورد به نام اين كتاب شنيديد و يا در پشت جلد اين كتاب خوانديد، چه احساسى به شما دست داد؟
قطعا جواب مىدهيد: معنويّت، روحانيّت، پرواز به عالم حقّ و حقيقت، قطع از علايق و پيوست به عالم حقايق.
پس اگر شما فردى را كه روحش متّصل به جهان ديگر، قلبش آگاه، خدايش او را به عنوان شيعه و پيرو واقعى اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السّلام) برگزيده و دلش را سرشار از محبّت آنها قرار داده مىديديد، چه احساسى به شما دست مىداد؟
يك ساعت مجالست با اين مردى كه قهرمان مطالب و حقايق اين كتاب است انسان را عوض مىكرد، انسان را متوجّه به خدا و دل را مملوّ از محبّت على (عليه السّلام) و فرزندانش مىنمود.
اين مرد بزرگ مرحوم «شيخ محمود عتيق» معروف به «حاج ملاّ آقاجان زنجانى» (رضوان اللّه تعالى عليه) بود.
ايكاش شما هم او را مىديديد، ايكاش افرادى اين چنين در اجتماع ما باز هم پيدا مىشدند، يا اگر هستند ما آنها را مىشناختيم.
امّا گفتهاند: گفتگوى خوشى و شادى نيمى از آن است. پس مىگوئيم و آنچه ديدهايم مىنويسيم و به همين دلخوش و شاديم.
دوازده سال قبل كه تازه قلم به دست گرفته بودم و اوّلين اثر خود را به نام «اتّحاد و دوستى» مىنوشتم و اين مرد بزرگ تازه وفات كرده بود، شبى در عالم رؤيا او را ديدم به من گفت: «تو نويسنده شدى ولى چيزى در شرح حال من ننوشتى». من تا امشب كه شب چهاردهم ماه مبارك رمضان 1395 هجرى قمرى است باز هم ننوشته بودم، نه به خاطر تمرّد از درخواست ايشان، بلكه مىترسيدم مطالبى را كه مىخواهم بنويسم در خور استعداد افراد كمدرك نباشد، آنها نتوانند آن مطالب را درك كنند. ولى از قديم گفتهاند: «ما لا يُدْرَكُ كُلُّهُ لا يُتْرَكُ كُلُّهُ».
لذا در اين شب تصميم مىگيرم كه آنچه از حالات ايشان خودم ديدهام و يا از افراد مورد وثوق شنيدهام بنويسم. و چون حدود بيست سال از آن زمان گذشته نمىتوانم به خصوص مطالبى را كه يادداشت نكردهام به طور دقيق بنويسم، ولى آنچه را كه مىنويسم اصل كلّيش صحيح است، مذكِّر است، براى سالكين الى اللّه مفيد است، مورد تأييد آيات قرآن و روايات است.
و ضمنا بايد بدانيد در اين كتاب نمىخواهم نقّالى كنم، رمّاننويسى كنم، وسيلهى سرگرمى شما را فراهم آورم،
شرح زندگى يك فرد از روز تولّد تا وفاتش را به عنوان تاريخ و رجال بنويسم؛ بلكه مىخواهم شما با مطالعهى اين كتاب برداشتهائى از چهار سال زندگى صحيح خداپسندانهى يك ولىّ خدا كه من با او بودهام داشته باشيد، اين كتاب فقط آنچه را كه همه روزه از خدا در نمازها مكرّر مىخواهيم «صراط مستقيم» راه راست، راه سعادت و خوشبختى را معرّفى مىكند، تا آن را بشناسيم و بدانيم كه چگونه مىتوانيم آن را به دست آوريم.
لذا آن مطالب عاليه و حقيقى را در قالب شرح زندگى يك ولىّ خدا نگاشتهام و ملزم به اين كه قضايا را مو به مو و بدون كم و زياد بنويسم نبودهام.
به اين جهت از پراكندگى مطالب، نامنظّمى شرح حال و توضيح ندادن خصوصيّات زندگى اين عالم بزرگ معذورم.
اميد است پروردگار متعال مقامات او را در آن عالم، برتر قرار دهد و از گوهر گرانبهائى كه در قلب او قرار داده بود، يعنى محبّت اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) به ما هم عنايت فرمايد. «آمين»
«تاريخ تولّد»
از من مىپرسند: «حاج ملاّ آقاجان» در چه سالى متولّد شده؟
مىگويم: نمىدانم.
از من مىپرسند: ايشان چقدر درس خوانده بود؟
مىگويم: نمىدانم.
از من مىپرسند: اين مرد بزرگ چند فرزند داشته و با چه فاميلى ازدواج كرده بود؟
مىگويم: نمىدانم.
آيا نمىتوانستم تحقيق كنم و به آنها پاسخ بگويم؟
چرا خيلى ساده بود، ولى مىخواهم افكار شما را در سطح عالىترى قرار دهم.
خودم در مدّتى كه با ايشان ارتباط داشتم، هيچگاه از اين مطالب تحقيق نكردم، ششدانگ حواسم را به طرز زندگى معنوى ايشان و چگونگى ارتباط او با عالم معنى و ملكوت و خالق جهان داده بودم، او هم حاضر نبود وقت مرا صرف اين گونه مطالب كند.
حتّى يك روز از او سؤال كردم: شما از علم كيميا و علوم غريبه هم اطّلاع داريد؟ ديدم با يك نگاه تأسّفآورى به من گفت: اگر انسان براى اين گونه از امور خلق شده بود، خيلى كم بود، انسان بيشتر از اين ارزش دارد كه حتّى دربارهى اين گونه از مطالب فكر كند. اگر انسان، انسان بشود همهى اين علوم و فضائل خود به خود به سراغش مىآيد و او به آنها اعتنائى نمىكند.
«اوّلين برخورد»
در سال 1330 هجرى شمسى كه بيش از شانزده سال از عمرم نمىگذشت ماه رمضان پر زحمتى را مىگذراندم؛ زيرا در آن سال، ماه رمضان وسط تابستان افتاده بود، هوا گرم، روزها بلند، مزاج من هم ضعيف و ضمنا مقيّد بودم كه به مستحبّات آن ماه هم عمل كنم. ولى چيزى كه بيش از همهى اينها مرا رنج مىداد اين بود كه گاهى در دل تمام مقدّسات را منكر مىشدم. ايمان مستقرّى نداشتم، گاهى قلبم آرام مىگرفت و گاهى آنچنان طوفانى از شكّ و ترديد در دلم به وجود مىآمد كه هستىام را به باد مىداد، نمىدانستم چه بايد بكنم.
روزى به خدمت عالم جليل، زاهد متّقى، مرحوم حاج شيخ حبيباللّه گلپايگانى (رحمة اللّه عليه) رفتم، از ايشان علاج مرض روحى خود را خواستم، فرمودند:
تو در اين سن نبايد ناراحت شوى، هنوز وقت زياد است ايمانت به زودى مستقرّ خواهد شد، تو راحت مىشوى، اين ناراحتى در اثر داشتن ايمان است، ولى چون مستقرّ نيست وقتى مىرود و جايش را خالى مىگذارد تو را ناراحت مىكند. اگر ايمان به كلّى در دلت وجود نمىداشت طبعا نبودنش را احساس نمىكردى بلكه به آن خو گرفته بودى و ناراحت نبودى و خلاصه به من توصيه كرد كه مستحبّات را بيشتر بجاى آورم و ذكر، به خصوص «لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلىّ العظيم» را زياد بگويم شايد از آن ناراحتى نجات يابم.
ولى اينها زياد اثرى نداشت، روز به روز آتش عشق به معنويّات و ناراحتى از نداشتن يقين در دلم زيادتر مىشد. تا آنكه به فكرم رسيد من هم شبهاى احياء ماه مبارك رمضان با پدرم در مسجد گوهرشاد معتكف شوم و به اين وسيله از خدا بخواهم تا مرا لااقل به كسى كه او ايمان مرا تكميل كند راهنمائى نمايد.
و لذا از روز بيستم ماه رمضان اعتكاف را شروع كردم. شب بيست و
سوّم ماه مبارك رمضان كه اعتكاف اوّلم تمام شده بود ولى باز هم آن شب براى احياء و احيانا اعتكاف دوّم در مسجد مانده بودم، در حال قرآن سر گرفتن خوابم برد و يا آنكه در حال مكاشفه بودم، ديدم سيّدى كه شبيه به آيهاللّه العظمى قمّى (رحمه اللّه) بود «ولى در خواب ملهم شده بودم كه او حضرت بقيهاللّه (ارواحنا فداه) است» در وسط مسجد روى تختى نشسته و او است كه مىتواند مشكلات مرا برطرف كند. خدمتش مشرّف شدم، مطلبم را عنوان كردم ايشان اشاره به مرقد مطهّر حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) فرمودند و گفتند:
هر چه مىخواهى از ايشان بخواه، ائمّهى اطهار (عليهم السّلام) نمردهاند راهنمايان الهى تا روز قيامت بايد باقى باشند.
من با اشاره و اين جملات به طرف حرم مطهّر حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) به راه افتادم، ولى اين كلمات مرا قانع نكرده بود.
با خود گفتم: على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) از دنيا رفته، من هر چه بگويم ممكن است او بشنود، ولى جوابم را كه نمىدهد چه فايده دارد؟! امّا از رفتن باز نماندم تا آنكه وارد حرم مطهّر شدم عرض حال كردم، ناگهان دلم آرام، يقينم كامل، اضطراب قلبيم به كلّى برطرف شد. با همان حال از خواب بيدار شدم و آرامش قلبى همچنان باقى بود، فورا از جا حركت كردم و چون در مسجد گوهرشاد بودم توانستم فورا به حرم مطهر مشرّف شوم و در بيدارى نيز حاجتم را گفتم، مثل آنكه على بن موسى الرّضا (عليه السلام) با زبان حال فرمودند: حاجتت را كه دادهايم.
خوشحال بودم، از آن به بعد به قدرى حالت مناجات با على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) برايم لذّتبخش بود كه از بيست و چهار ساعت شبانه روز براى مدّتى حدود ده ساعت را در حرم بسر مىبردم، مطالبى از حقايق و معارف برايم منكشف مىشد كه در اينجا از شرحش معذورم.
روزى همچنان كه در مقابل ضريح نشسته بودم و از تماشاى حرم و ضريح مقدّس حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) لذّت مىبردم، چرتم برد، شايد هم به خواب و يا به حالت بىخودى و خلسه فرو رفته بودم، ديدم درِ ضريح باز شد، حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) بيرون آمدند، به من دستور استغفار خاصّى را دادند، پس از آن استغفار، قلبم روشنتر شد، سبك شدم از آن پس آمادگى پذيرش حقايق را بيشتر داشتم. به همين منوال چند ماهى گذشت، هر روز و هر شب خوابى مىديدم و خوشحال بودم كه مرا به اين وسيله دستگيرى مىكنند.
يك روز ديدم در پيش روى ضريح حرم مطهّر نشستهام و پيرمردى در مقابل على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) كه دستها را از آستين عبا كشيده و قيافهى جذّابى دارد ايستاده و من تا آن روز او را نديده بودم حضرت به من فرمودند: با اين پيرمرد رفيق باش.
از خواب بيدار شدم، ترسيدم خوابم شيطانى باشد؛ زيرا من كه از صراط مستقيم مىرفتم، چرا مرا به ديگرى حواله مىدادند. با خود گفتم: كارى ندارم، من كه او را نمىشناسم، آدرس او را هم ندارم، بهتر اين است كه
دربارهاش فكر نكنم.
چند روز بعد، در يكشنبه، سوّم ربيع الاوّل كه با دوستم آقاى حاج شيخ «ج ح» در گوشهى مدرسهى نوّاب مشهد نشسته بودم و كتاب «عروهالوثقى» را با ايشان مباحثه مىكردم، ديدم پيرمردى وارد مدرسه شد و به طرف ما آمد و چند لحظه عميق به من نگاه كرد، من ابتدا او را نشناختم؛ زيرا چند روز از آن خواب مىگذشت ولى بعد كمكم او را تشخيص دادم.
اين همان پيرمردى است كه در خواب او را ديده بودم، امّا به خاطر آنكه مبادا مرا از برنامهام باز دارد و از لذائذ ارتباطى كه با حضرت رضا (عليه السّلام) و دين و خدا پيدا كرده بودم مانعم شود، ابدا به او توجّهى نكردم او هم وقتى با بىاعتنائى من روبرو شد از من گذشت و به حجرهى يكى از طلاّب زنجانى كه موقّتا در آنجا سكونت داشت رفت. ظاهرا (چنان كه بعدها معلوم شد) به او گفته بود: فلانى را مىشناسى؟ او هم جواب داده بود: بلى، در ميان مدرسه نشسته صدايش مىزنم خدمتتان برسد.
مرا صدا زد، ولى او نمىدانست كه من با اين پيرمرد هيچ سابقهى آشنائى ندارم جز همان خوابى كه چند روز قبل در حرم ديده بودم. حالا آن پيرمرد مرا از كجا مىشناخت، خود معمّائى بود كه بعدها كشف شد. (يعنى وقتى با او رفيق شده بودم و او را به استادى براى خود پذيرفته بودم مىگفت: دو سال قبل ملهم شدم كه بايد با تو آشنا باشم، به مدرسهى نوّاب آمدم، تو هنوز تازه وارد مدرسه شده بودى، ديدم هنوز زود است رفتم و امسال آمدم، ديدم وقتش شده لذا با تو رفيق شدم).
خلاصه من خدمتش مشرّف شدم ولى خود را به دست پيشامد سپرده
بودم، تمام حواسم را جمع مىكردم كه مبادا نعمت روحانيّتى كه از شب بيست و سوّم ماه رمضان نصيبم شده از دستم برود. چند دقيقه آنجا نشستم، فقط دو كلمه گفت:
من حاج ملاّ آقاجان زنجانى هستم، زائر امام رضايم، به ديدنم در فلان مسافرخانه بيائيد.
من گفتم: چَشم. و چون اسم او را قبلاً شنيده بودم و ضمنا آقاى «ج ح» هم انتظارم را مىكشيد كه بقيهى مباحثه را بخوانيم حركت كردم و از او جدا شدم روز بعد با تصميم به آنكه سؤالى از او نكنم به ديدنش در مسافرخانهى «نور رضا» كه آن موقع درب «صحن نو» على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) قرار داشت با چند نفر از دوستانم رفتيم.
او ما را موعظه مىكرد، از اهميّت توسّل به اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) سخن مىگفت، توسّل و ولايت خاندان عصمت را بزرگترين راز موفّقيّت مىدانست، مضمون اين شعر را كه:
اگر خواهى آرى به كف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچين
مكرّر توضيح مىداد و سفارش مىكرد و مىگفت:
از هرگونه بتپرستى و قطبپرستى و عقب مرشدهائى رفتن كه از جانب خود به آن سمت رسيدهاند دورى كنيد.
ائمّهى معصومين ما (عليهم السّلام) زندهاند، خودشان واسطهى بين خدا و خلقاند، آنها ديگر واسطه نمىخواهند؛ زيرا هر
قطب و مرشدى را كه شما تصوّر كنيد دور از خطا و اشتباه نيست، در حالى كه ائمّهى اطهار (صلوات اللّه عليهم اجمعين)، اشتباه و خطا ندارند، آنها واسطهى وحىاند، آنها واسطهى فيضاند.
يكى از همراهان، وسط كلامش دويد و گفت: اگر اين چنين است پس جملهى «هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ» (هلاك است كسى كه براى او حكيمى، مرد دانشمندى نباشد كه او را ارشاد كند) چيست؟
ايشان در پاسخ فرمودند:
اگر حديث صحيحى باشد و از امام (عليه السلام) رسيده باشد، منظور خود امام بوده است؛ زيرا در آن زمانها مردم با بىاطّلاعى كامل خودسرانه به برنامههاى اسلامى عمل مىكردند، حتّى در آن زمان مرجع تقليد هم نداشتند، چون خود ائمّه (عليهم السّلام) بودند. و شايد هم در اين روايت راهنمائيهاى معمولى منظور باشد كه البتّه در اين صورت چنان كه من الآن با شما صحبت مىكنم براى هر فردى مذكِّر و رفيق و استاد و مرشدى در راه رسيدن به كمالات لازم است امّا اگر من گفتم: فلان عمل را با تأثير نفس من انجام دهيد كه مؤثّر خواهد بود غلط است. بيائيد خود را به من بسپاريد و با من بيعت كنيد و من بر شما با آنكه معصوم نيستم و يا نائب معصوم نيستم ولايت داشته باشم غلط است.
ديگرى از همراهان گفت: شنيدهايم كه روزى ملاّى رومى با شمس تبريزى در بيابانى مىرفتند به شطّ آبى رسيدند شمس گفت: «يا على» و از آب گذشت ولى ملاّى رومى در آب فرو رفت، شمس از او سؤال كرد: مگر تو چه گفتى؟
گفت: همان كه تو گفتى.
شمس گفت: نه تو هنوز به آن مقام نرسيدهاى كه على دستت را بگيرد، تو بايد بگوئى «يا شمس» و من بايد بگويم «يا على».
ايشان از نقل اين قصّه ناراحت شد به دوست ما گفت:
من براى شما حديث و روايت مىخوانم، شما براى من قصّه مىگوئيد.
از خصوصيّات على (عليه السّلام) اين بود، در زمان حيات دنيائيش كه امام همه بود دربان و حاجب نداشت، حالا كه از دنيا رفته و دستش بهتر باز است، واسطه لازم دارد؟!
آنها نه اين را بگويند و نه در كلماتشان تصريح كنند كه انسان به مقامى مىرسد كه مستقلاً از جلال و جمال الهى استفاده مىكند و به وساطت انبياء و ائمّه (عليهم السّلام) كارى ندارد. خود در عرض پيامبر (صلى اللّه عليه و آله) واقع مىشود و آنچنان كه پيامبر و امام (عليهم السّلام) در احكام و شريعت و طريقت و حقيقت و فيوضات ظاهرى و معنوى از خدا استفاده مىكنند، او هم استفاده مىكند.
خلاصه در اين مسأله و بطلان آن مطلب، مقدارى بحث شد ولى ضمنا
معنويّت مجلس از بين رفت. ايشان هم ساكت شدند، ما اجازهى مرخّصى گرفتيم و از مسافرخانه بيرون آمديم.
آن روز، روز دوشنبه بود و تا روز جمعه، ديگر آن مرحوم را نديدم ولى قبل از ظهر جمعهى همان هفته او را در صحن نو حرم مطهّر حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) ديدم كه وارد حرم مىشد، من هم از حرم خارج مىشدم او به من با لهجهى تركى شيرينى (كه تركان فارسى گو، بخشندگان عمرند) گفت:
ها، چرا ديگر پيش ما نيامدى؟
من اشاره به قبر مقدّس حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) كردم و گفتم: اوّلاً مىدانستم بايد كجا بروم و بعد هم شما آن روز همين را اصرار داشتيد كه به كسى جز اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) متوسّل نشويم.
گفت: ها، قربانت، من نمىگويم بيا من قطب براى تو باشم و تو مريد من باش، من مىگويم:
«بيا سوته دلان گرد هم آئيم»
(اين فرد شعر «بابا طاهر» را در خواندن كشيد و آنچنان با سوز و گداز و اشك و آه ادا كرد كه مرا منقلب نمود.) و گفت:
عزيزم مىگويم: بيا با هم رفيق باشيم، بيا با هم بنشينيم و در فراق امام زمانمان گريه كنيم، آنها كه آن روز با تو بودند رفيق تو نبودند لذا اين پيشنهاد را در آن روز به تو نكردم.
بالاخره آن روز مقدارى با هم حرف زديم كه يكى از سؤالات من اين بود:
چرا من امام زمان (عليه السّلام) را نمىبينم؟
ايشان فرمودند: هنوز سن تو كم است.
گفتم: اگر به لياقت ما باشد هيچ كس حتّى سلمان فارسى هم لياقت تشرّف به خدمت آن حضرت را ندارد ولى اگر به لطف آن حضرت باشد حتّى مىتواند به سنگى هم اين ارزش را عنايت بفرمايد.
او از اين جملهى من خيلى خوشش آمد و گفت: درست است شما فردا شب در حرم مطهّر حضرت رضا (عليه السّلام) موقع مغرب آماده باش انشاءاللّه فرجى برايت خواهد شد.
من آن شب را در حرم مطهّر بودم، حال خوشى داشتم ولى چون گمان مىكردم كه شايد خدمت امام زمان (عليه السّلام) برسم و موفّق نشدهام، متأثّر بودم تا آنكه براى شام خوردن به منزل مىرفتم، در بين راه از كوچهى تاريكى مىگذشتم، سيّدى كه در آن تاريكى تمام مشخّصات لباس و حتّى سبزى عمّامهاش ظاهر بود را از دور مىديدم كه مىآيد. وقتى نزديك من آمد او ابتدائا به من سلام كرد، من جواب دادم و از اين برخورد فوق العادّه در فكر فرو رفتم كه آيا اين آقا با اين خصوصيّات كه بود؟
با همين شكّ و ترديد به مسافرخانه برگشتم، به مجرّدى كه ايشان چشمش به من افتاد و من هنوز ننشسته بودم و سخنى نگفته بودم، رو به من كرد و گفت: الحمدللّه موفّق شدى ولى شكّ دارى.
و بعد ديوان حافظ كه در جلويش بود برداشت و باز كرد و گفت: من
نمىگويم ولى حافظ، تو حقيقت را بگو، ديدم اين اشعار را از آن ديوان مىخواند:

گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
حقّه مِهر بدان مُهر و نشان است كه بود
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دَمِ صبح
بوى زلف تو همان مونس جانست كه بود
طالب لعل و گهر نيست، وگرنه خورشيد
همچنان در عمل معدن و كانست كه بود
رنگ خونِ دل ما را كه نهان مىدارى
همچنان در لب لعل تو عيانست كه بود
عاشقان زمرهى ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار، همانست كه بود
كشتهى غمزهى خود را به زيارت درياب
زآنكه بيچاره همان دل نگرانست كه بود
زلف هندوى تو گفتم كه دگر ره نزند
سالها رفت و بدان سيرت و سانست كه بود
حافظا باز نما قصّهى خونابهى چشم
كه در اين چشمه همان آب روانست كه بود
حالم تغيير كرد و دانستم كه اين مرد بزرگ علاوه بر آنكه از حال و نيّتم اطّلاع دارد ارتباط خاصّى هم با خاندان عصمت (عليهم السّلام) دارد؛ لذا به عنوان رفاقت و يا به عنوان استاد، ايشان را انتخاب كردم. و چهار سال با او بودم،

خود را از نظر روحى تحت نظر و حمايت ايشان مىديدم. او مرا به طور كامل تحت تربيت گرفت و مسائلى را به من تعليم داد و مرا راهنمائى كرد. و خداى تعالى براى آنكه مرا به راه و روش او مطمئن كند خوابها و پيشامدهائى به من ارائه داد كه مِنجمله، اينها است.
در همان اوائلى كه با ايشان آشنا شده بودم، در عالم رؤيا ديدم كه سر كوه تيزى كه از دو طرف پرتگاه است ولى راه مستقيمى است به طرف خورشيد مىروم و گاهى مىخواهد پايم بلغزد و به ته درّه پرت شوم ولى مىبينم حاج ملاّ آقاجان از پشت سرم مىآيد و نمىگذارد پرت شوم، مرا مىگيرد و باز در صراط مستقيم قرارم مىدهد.
يكى از علما در همان موقع مىگفت: «در خواب مىديدم كه من و تو در خيمهاى نشستهايم و مردم دور خيمه اجتماع كردهاند و مىگويند: امام زمان (عليه السّلام) در اين خيمه است. تو از خيمه خارج شدى و به مردم گفتى: مردم، من امام زمان نيستم بلكه اخيرا با يكى از دوستان امام زمان (عليه السّلام) رفيق شدهام (كه منظور حاج ملاّ آقاجان بود).
تا اينجا كه طبعا مجبور بودم يك مقدار از شرح حال خودم را ضميمه كنم به اين علّت بود كه سبب آشنائى و ارادتم را به ايشان شرح داده باشم و شايد گاهى باز هم در ضمن كتاب لازم باشد اين گونه مطالب را بازگو كنم؛ ولى خدايم گواه است كه منظورم تعريف خودم نبوده و مقصد و هدفم، همان حكايات آموزندهاى است كه از ايشان به ياد دارم و مىخواهم براى شما بنويسم لذا از اينجا شروع مىكنم.
«ذوق و سليقهى او»
سليقهى حاج ملاّ آقاجان اين بود كه تنها وسيلهاى كه انسان را سريعتر به مقاصد معنوى و ترقّيات روحى مىرساند توسّل به خاندان عصمت (عليهم السّلام) به معنى عام آن و تكميل محبّت و ولايت آنها در دل است.
او مىگفت: بعد از واجبات، بهتر از هر چيز، زيارت امامان و بلكه امامزادهها و احترام به سادات و اظهار عشق و علاقهى به آنها است.
شغل خودش روضه خوانى بود ولى نه به عنوان آنكه آن را به عنوان شغل مادّى انتخاب كرده باشد، بلكه حتّى اگر چند نفر در يك محل جمع مىشدند او يك مقدار از فضائل اهل بيت (عليهم السّلام) سخن مىگفت و بعد روضه مىخواند و اشكى مىگرفت.
هيچ كجا براى روضه خواندن، از كسى تقاضاى پول نمىكرد مگر جائى كه مصالح اهمّى را در نظر گرفته بود.
آن زمانها من فلسفهى اين عمل، يعنى اهميّت روضه خواندن را نمىدانستم بعدها كه بيشتر به اخبار و روايات و برنامههاى پيشوايان دين دقيق شدم و از تجربيّاتى كه خودم به دست آوردم، ديدم حقّ با او بوده، اين عمل جزو خواستههاى خاندان عصمت و طهارت (عليهم السّلام) است. و چون جمعى نديدند حقيقت را و يا نخواستند ببينند، ره افسانه زدند.
خوشا به حال كسانى كه دانستند و ديدند و دنيا و آخرت خود را از اين راه تأمين كردند.
چند روايت در تأييد اين برنامه:
1 ـ روايات متعدّدهى صحيحهاى از حضرت على بـن موسى الرّضا (عليه السّلام) نقل شده كه فرمود:
«كسى كه به ياد مصيبتهاى ما بيفتد و بر ما و بر آنچه نسبت به ما انجام شده گريه كند، در درجهى ما روز قيامت با ما است. و كسى كه به ياد مصيبتهاى ما بر ما گريه كند و بگرياند، ديدهاش روزى كه چشمها گريان است گريان نخواهد بود. و كسى كه بنشيند در مجلسى كه معارف و فضائل ما گفته مىشود و امر ما احيا گردد، روزى كه دلها مرده است، قلب او نمىميرد».
2 ـ امام صادق (عليه السّلام) به فضيل فرمود: «با يكديگر مىنشينيد و حديث مىگوئيد؟
گفت: بله قربانت گردم.
فرمود:
من اين مجالس را دوست مىدارم، زنده نگه داريد امر و مطالب ما را، اى فضيل! خدا رحمت كند كسى را كه زنده نگه دارد امر ما را. اى فضيل! كسى كه ياد كند ما را، يا ما را نزد او ياد كنند و از چشمش در مصيبت ما به مقدار بال مگسى اشك بيايد خدا گناهان او را مىبخشد و او را پاك
مىكند ولو آنكه از كف دريا هم بيشتر گناه داشته باشد».
و بالاخره در كتب احاديث از اين قبيل روايات فراوان است حتّى مرحوم شيخ جعفر شوشترى در كتاب «خصائص الحسينيّه» (عليه السّلام) از روايات زيادى استفاده كرده و مىخواهد بگويد كه راه نجات منحصر به آنچه مضمون اين روايات است مىباشد.
ضمنا كسانى كه دوستدار مطالب اين كتاباند حتما آن قدر عاقل هستند كه معنى اين روايات را بدانند. «و خيلى بعيد است كه خوانندهى اين كتاب يك فرد نادانى باشد كه آن قدر درك نداشته باشد كه نداند گناهانى كه در اين روايات وعده داده شده كه بخشيده مىشود، حقّالنّاس و ترك واجباتى كه قابل جبران است، نمىباشد».
«اعتقاد او راجع به كمالات انسانى»
او اعتقاد داشت كه انسان هيچ گاه در كمالات متوقّف نمىشود و چون روح او بىنهايت باقى است بايد بىنهايت هم كمالات داشته باشد. در اثر عبادت و مخالفت با نفس، آئينهى تمامنماى صفات و اسماى پروردگار مىشود. چشم و گوش او مظهر خداى سميع و بصير مىگردد. آن وقت زبان او به سخن خداى كريم متكلّم است.
دوستى مىگفت: روزى در شهر رى (حضرت عبدالعظيم (عليه السلام)) ما جمعى بوديم كه در خدمت مرحوم حاج ملاّ آقاجان قصد داشتيم گوشهى خلوتى را انتخاب كنيم و از محضر او استفاده نمائيم پس از تحقيق، حرم حضرت امامزاده طاهر كه در گوشهى صحن حضرت عبدالعظيم (عليه السّلام) است انتخاب نموديم، او نشسته بود و ما هم دور او نشسته بوديم، براى ما از كلمات حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) دربارهى كيفيّت ترقّيات روح و عقل سخن مىگفت، من حالم منقلب شده بود سرم را روى زانويم گذاشته بودم و قطعا به خواب نرفته بودم ولى در عين حال ديدم حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) در كنار حرم ايستادهاند و آنچه حاج ملاّ آقاجان براى ما مىگويد آن حضرت به او تلقين مىفرمايد. وقتى سرم را برداشتم حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) را نديدم ولى مىديدم كه حاج ملاّ آقاجان به همان محلّى كه امام ايستاده بودند نگاه مىكند و براى ما حرف مىزند.
دوباره سرم را روى زانويم گذاشتم باز هم امام (عليه السّلام) را ديدم كه به حاج ملاّ آقاجان مطالب را تلقين مىكنند و او همان كلمات را مىگويد. اين موضوع چند مرتبه تكرار شد وقتى مجلس تمام شد و از حرم امامزاده بيرون رفتيم خواستم مشاهدهى خود را به حاج ملاّ آقاجان بگويم ديدم قبل از آنكه من حرف بزنم اين شعر را خواند:
در پس آينه طوطى صفتم داشته است
آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم
« سرگذشتي در كربلا »
روز بيستم رجب در كربلا وقتى طبق معمول براى صبحانه به مسافرخانه آمدم، ديدم ايشان از روزهاى ديگر خوشحالتر است. در اين مواقع معمولاً ما از حاج ملاّ آقاجان سؤال مىكرديم خبر خوشى داريد كه اين گونه بشّاش هستيد؟ و ايشان جواب مىداد. اين بار هم اين سؤال را كرديم.
فرمود:
بله آقايم به من اجازه فرمودهاند كه در كربلا در خدمتشان بمانم.
گفتم: اتّفاقا من هم از حوزهى نجف خوشم آمده، براى تحصيل خواهم ماند، منتهى شما اينجا باشيد من هم در نجف هستم و همديگر را هر هفته ملاقات خواهيم كرد.
تبسّمى نمود و گفت:
نه، من امروز عصر از دنيا مىروم و محلّ دفن من كربلا خواهد بود و اين ماندن، مثل ماندن تو در نجف نيست كه هر هفته همديگر را ملاقات كنيم.
مرحوم حاج ملاّ آقاجان وقتى با قاطعيّت سخن مىگفت حساب داشت. لذا من خيلى ناراحت شدم، از طرفى علاقهى شديدى به او داشتم و از طرف ديگر بايد بدون او از عراق به ايران برگردم. و به علاوه معلوم است اين خبر تأثّرآور چه تأثيرى در انسان دارد.
لذا بغض گلويم را گرفت و از جا برخاستم و گفتم: اگر من سيّد باشم نمىگذارم تو در كربلا بمانى. و يكسره به حرم مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) رفتم، آن قدر گريه كردم و طول عمر او را از خدا خواستم كه يك وقت ديدم صداى اذان ظهر بلند شده و قلبم مطمئن است كه حاجتم برآورده گرديده است.
به مسافرخانه برگشتم، حاج ملاّ آقاجان در گوشهى اتاق با حال حزن نشسته بود، پس از جواب سلام، به من گفت:
اى سيّد! كار خودت را كردى، يك سال ديگر بايد در
اين محبس پر درد و الم دنيا با اين اعمال شاقّه، دور از مواليانم به خاطر تو بمانم چرا اين كار را كردى؟! بعد هم در زنجان دفن شوم نه كربلا.
خلاصه او خيلى ناراحت بود و من كه به حاجتم رسيده بودم، خوشحال شدم.
آرى اولياء خدا ارتباطشان به قدرى عجيب است كه سال ديگر در عصر روز بيستم رجب قبلاً به يكى از رفقا كه همراهش بود در حال صحّت و سلامت گفته بود من امروز عصر رفتنى هستم و مرگ به سراغم خواهد آمد و خلاصه همان روزى كه در كربلا بنا بود از دنيا برود، يعنى عصر بيستم رجب در سال قبل، در سال بعد همان عصر بيستم رجب، با عارضهى سكتهى قلبى از دنيا رفت، رحمهاللّه عليه.
به هر حال در آن سفر بعد از آن جريان چند روزى در كربلا مانديم و بعد به سامرّاء مشرّف شديم.
حاج ملاّ آقاجان در سامرّاء نشاط مخصوصى داشت مىگفت: اينجا خانهى مولايم حضرت صاحب الامر (روحى فداه) است. اينجا جائى است كه بايد چشممان به جمال مولا صاحب الامر (عليه السّلام) روشن گردد.
خلاصه چند روزى در سامرّاء مانديم و حال خوبى داشتيم.

(برگرديم به بقيّهى شرح زندگى).
گفتيم دو ماه بعد از مسافرت از عراق به زنجان رفته بودم و اين جريان كه تتمّهاش منجر به بعد از فوت آن مرحوم شد اتّفاق افتاد.
خلاصه چند روزى در زنجان ماندم و نمىدانستم كه اين آخرين ديدار من از او خواهد بود، از ايشان اجازهى مسافرت به نجف و عراق را گرفتم و پس از چند روز به عراق حركت كردم. تقريبا هر هفته از معظّمله نامهاى مىرسيد و برنامهى كار و درس و زندگى مرا تنظيم مىكرد، تا آنكه يك روز سيل تلگرافات تسليت به طرف من سرازير شد. دوستان، فوت او را اعلام مىكردند؛ زيرا اكثر دوستان ايشان مىدانستند كه حاج ملاّ آقاجان رفيقى صميمىتر از من ندارد، من مثل فرزند براى او بودم.
من متوجّه شدم كه در همان روز بيستم رجب به كسالت سكته قلبى از دنيا رفته و يك سال، حتّى بدون يك ساعت تقديم و تأخير، درست در همان روز و همان ساعت كه در سال قبل بنا بود در كربلا دار فانى را وداع كند در
سال بعد در زنجان فوت مىكند كه چقدر فوت آن مرحوم اثر عجيبى در من گذاشت. من در كوچه و بازار نجف راه مىرفتم و گريه مىكردم و نمىتوانستم بعد از او راحت باشم تا آنكه روز جمعه بعد از فوت آن مرحوم، در منزل براى آن استاد فاتحهاى اعلام كرده بوديم، علما و فضلاى نجف به فاتحهى او مىآمدند تا آنكه اتّفاقا آقاى «حاج سيّد مرتضى واعظى سبزوارى»، يكى از علماى محترم مشهد مقدّس كه سالها با مرحوم حاج ملاّ آقاجان رفيق صميمى بود و مدّتى در كربلا ساكن شده بود و هر وقت به نجف مىآمد، به منزل ما وارد مىشد، از در وارد گرديد، نشست و گفت: براى كه فاتحه گرفتهايد؟
گفتم: با كمال تأسّف از ايران خبر رسيده كه رفيقتان آقاى حاج ملاّ آقاجان فوت شده و فاتحه را براى ايشان گرفتهايم.
گفت: دروغ است ديشب كه شب جمعه بود من او را در صحن مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) ديدم و مدّتى با او صحبت كردم.
گفتم: حتما اشتباه مىكنيد؛ زيرا اين تلگرافات از نزديكان ايشان رسيده و قطعا ايشان فوت شدهاند.
قبول نكرد، در اين بين كه ما به حال ترديد با مسأله روبرو شده بوديم، يكى از دوستان آن مرحوم كه شاگرد ايشان هم بود و از ايران مىآمد وارد مجلس شد، بدون آنكه از گفتگوى ما خبر داشته باشد، گفت: ديشب در كربلا بودم وقتى از صحن مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) بيرون مىآمدم با كمال تعجّب ديدم حاج ملاّ آقاجان وارد صحن مىشود! با آنكه من وقتى در ايران بودم او فوت شده بود، ديشب وقتى به او رسيدم خواستم او را در بغل بگيرم و با او معانقه كنم، مثل نسيمى معطّر از من عبور كرد و ديگر ناپديد شد.
آقاى حاج سيّد مرتضى واعظى از او سؤال كرد: اين جريان در چه ساعتى بود؟
وقتى ساعت ملاقاتش را گفت، ايشان فرمودند: آرى من هم در همان ساعت او را در صحن حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) ديدم.
سپس خودش گفت: عجيب، ممكن است روح آن مرد بزرگ بوده است كه من او را مىديدهام. آن مرحوم مىگفت: همين امشب آمدهام و مىخواهم زيارت دوره بكنم و برگردم؛ زيرا خانهى جديدى در زنجان گرفتهام، بايد زود برگردم. وقتى هم از من جدا شد زود رفت كه حتّى من پشت سر او را نديدم.
بعد بحثهاى زيادى دربارهى اين مسأله پيش آمد كه خلاصهاش اين بود: ممكن است ارواح قوى بتوانند خود را پس از مرگ عينا مثل زمان زندگيشان در دنيا براى ديگران ظاهر كنند.
نوشته شده توسط سید رضا ابطحی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 2:43 موضوع پنجاه و یکمین سالگرد ارتحال مرحوم حاج ملا آقاجان | لينک ثابت
منوي وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحيم
من سيد رضا ابطحي هستم و در سال 1368 در مشهد مقدس متولد شدم . و هم اكنون مشغول تحصيل علوم حوزوي نيز مي باشم .
انشاالله با ايمان و تقوي و ظرفيت بالائي به سوي خداوند عزيز حركت خواهم كرد و اميدوارم در اين راه از صراط مستقيم دين خارج نشوم و به دعاي همه شما دوستان عزيز نيازمندم .
اللهم عجل لوليك الفرج
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
هدف از ایجاد این وبلاگ
ادعای ارتباط با امام زمان روحی فداه
تبعيد
عکسی جدید از حضرت آیه الله سید حسن ابطحی
عکسی جدید
نامه
تغییرات
یقین
نهم ربیع الاول
روز تولد
مصاحبه
فعلا عکس بجای مطلب
استوار همچون كوه
بیایید برای استادمان زینت باشیم
بیداری یا خواب ؟
پنجاه و یکمین سالگرد ارتحال مرحوم حاج ملا آقاجان
بعثت خاتم الانبياء
تقدیم به استاد عزیزم
درگذشت جناب حاج آقاي لطيفي
کامپیوتر
نیمه شعبان مبارک باد
در دومین سال
شبهای احیاء
عید فطر و شجاعت
شعار عدالت
معرفی سایت
دوستان
سایت حضرت آیه الله ابطحی
بشری ( رهنما )
سید محمد علی ابطحی
سید تقی ابطحی
سید علی ابطحی
سید امیر حسین ابطحی
وبلاگ دهليز
سید محسن علوی
سید محمد علی طباطبایی
سایت عصر ظهور
یکی از شاگردان حضرت آیه الله ابطحی
بيان حقيقت
عبد الزهرا
حكمت ناب
اسوه
بوي يار
حيات طيبه
مردي از بهشت
در خصوص حضرت بقية الله
به ياد عهدمان
طريق عشق
ما الحقیقه ؟!!!
وظايف سالك الي الله
بوستان فرهنگي آل ياسين
مظلومان
در محضر استاد
يا فاطمه زهرا
آنچه آموختم ز استادم....
مذكِّر
هیئت عزاداران حضرت زهرا
دست نوشته
اين معز الاوليا و مذل الاعداء
در انتظار زيبايي
ارزش پاکی
پروانه سوخته
تصاویر راهی بی انتها
راه نور
سپاه مهدی
پرواز تا بی نهایت
منتظر
غذای روح
پرواز روح
سید حسن ابطحی چه میگفت ؟
معارف حقه
الکوثر
حقیقت نا گفته
عالم ماوراء
طوطی صفت
نهر كوثر
طالب ( پسر عمه )
تا کی ؟
آخر الزمان
غدیر سبز
کتابخانه شخصی حضرت آیه الله ابطحی
بسم رب المهدی
نوشته های من
تصاویر
بهترینها
عصمت
خدای تعالی را دوست دارم
من و شما
راهی به سوی نور
کتابخانه الکترونیکی استاد سید حسن ابطحی ( java / pdf )
تو اگر بنشینی من اگر بنشینم که بر خیزد
نان و کتاب
راه فاطمه علیها السلام
سوال از شما پاسخ از ما
خورشید مکه
گنجینه حکمت
بسوی بهشت
سید حسن ابطحی کیست ؟
معرفت
احسن القصص
خطر! ورود به یک سایت غیر مجاز
راه رستگاري
تا كي فاصله
هرچه با حجاب تر نایاب تر
وعده حتمی
کلام نور
رد پای نور
صراط مستقیم
l
راهي بي انتهاء
پيوندهاي روزانه
کتاب پاسخ به سوالات نبوت مخصوص موبایل
کتاب پاسخ به سوالات توحید مخصوص موبایل
کتاب در محضر استاد جلد 2 مخصوص کامپیوتر
کتاب در محضر استاد جلد 1 مخصوص کامپیوتر
کتاب پرواز روح برای کامپیوتر با پسوند پی دی اف
کتاب دو مقاله برای کامپیوتر با پسوند پی دی اف
کتاب توضیح آیات قرآن کریم مخصوص موبایل
کتاب عوامل پیشرفت مخصوص موبایل
کتاب دو مقاله مخصوص موبایل
کتاب اتحاد دوستی مخصوص موبایل
کتاب در محضر استاد جلد 2 مخصوص موبایل
کتاب در محضر استاد جلد 1 مخصوص موبایل
کتاب انوار صاحب الزمان مخصوص موبایل
کتاب امیرالمومنین مخصوص موبایل
کتاب انوار زهرا مخصوص موبایل
کتاب امام مجتبی مخصوص موبایل
کتاب حل مشکلات دینی مخصوص موبایل
کتاب جواب مسائل دینی مخصوص موبایل
کتاب ملاقات با امام زمان مخصوص موبایل
کتاب مصلح آخرالزمان مخصوص موبایل
کتاب مصلح غیبی مخصوص موبایل
کتاب پروازروح مخصوص موبایل
کتاب پاسخ به مشکلات جوانان مخصوص موبایل
کتاب پاسخ به 77 مشکل دینی مخصوص موبایل
کتاب پاسخ به سئوالات فلسفی مخصوص موبایل
کتاب پاسخ ما مخصوص موبایل
کتاب رسول اکرم مخصوص موبایل
کتاب سیر الی الله جلد 1 مخصوص موبایل
کتاب سیر الی الله جلد 2 مخصوص موبایل
کتاب سیر الی الله جلد 3 مخصوص موبایل
کتاب سیر الی الله جلد 4 مخصوص موبایل
کتاب شبهای مکه مخصوص موبایل
کتاب سوال شما پاسخ ما مخصوص موبایل
کتاب عالم عجیب ارواح مخصوص موبایل
آخرين نوشته ها
نیمه شعبان
برادرم و حقیقت پشت پرده
تولد امام جواد علیه السلام
28 خرداد و بازداشت برادر عزیزم
رنگ سبز
شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت
وظایف سالک الی الله
ترویج نام مبارک امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
قرآن و ترجمه
فوت دوست عزیز جناب اقای موسی پور
نوشته هاي پيشين
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
ساير امکانات
^ بالاي صفحه ^